عاشقانه ی پراکنده
چون چند پروانه در باد
بی خاطره ی آن سیب
کال کرمو
بیا برایت انار
دانه کرده ام
یک پلان این پاییز
به تمام سکانس های
تنبل آن تابستان می ارزد
انارها رسیده اند و
از تو هیچ خبری
نیست .
نیست که
چشم هایش شبیه چشم
های دخترک فال فروش است و
مثل یوزپلنگ می
خندد
خواهش می کنم
قبل از حرکت زیر
چرخ های اتومبیل تان را نگاه کنید
من گربه ام را گم
کرده ام
کرده ام گم
لحظه ای را که سیاه
ترین رنگ ها بود
برای آن ها که از
سرنوشت این رودخانه بی زارند
و از قرمز هم که
اصلاً رنگ قشنگی نیست
مگر روی لبان تو که
آینه را از تب
وسوسه موّاج می کند
یا ، رنگ شکوفه ای
که
انار می شود در شعر
« سهراب »
یا ، چراغی که
دیگری را متوقف می کند تا
من ، روی گلبرگ های
شقایق
در دامنه های « دنا
»
در دامنه های « دنا
»
بالاتر از بی قراری
کبک ها
ابر بودم که جز قله
دامنگیرم نبود
فراز بودی که
فرود آمدم
حالا
در تو شاعری زندانی
است
در من شعری
علیشاه مولوی