باز
سازي
شب ها
تمامي شب ها
از اين همه عمر ،
در آيينه هاي روبرو
آيينه
هاي روشن راستگو
تيز بين تر از « پاول »
كه گرداگرد زمين
زمان
افلاك مي چرخد
به
چهره هاي گونه گون خود مي نگرم
عيب هاي شان را ،
يك به يك
ريز ريز
جزء به جزء مي
گيرم
ترميم
شان مي كنم
و مي سازم شان ،
از نو ،
يك به يك
ريز ، تيز
جزء به جزء ...
شب ها
در آيينه هاي منتظر
از خود مي زايم
و متولد مي شوم از نو
،
تا روز را با مني ديگر
تر و تازه
شفاف
شعله ور ، عاشق
بيا غازم
« من
» يك « من » نيستم
در سلسله اي از « من » ها
مي بالم
مي زايم
مي ميرم
و هر
روز به پيكره اي تازه پديدار مي شوم .
دريغا
هر چند در چهار سوي جهان مي گردم
آيينه اي نمي
يابم
تا پلشتي هاي جهان
تا پليدي ها را پاك
كنم
و ...
جهاني تازه بيافرينم
از عشق
از آرمان
اميد
و ...
زيباي !
پوران فرخزاد