روزنامه های مرا
زن ام می خواند
و من توی روزنامه
مچاله می شود
دخترم
سیندرلا که می شود
من به خواب رفته
است
از خواب که بر می
گردم
بوی رقیق حوا
آدمم می کند
و دست های ام در هر
جهت چشم هایش
گم می شود
برای پیدا کردن
کلمه ی ممنوعه .
صبح بالاخره می رسد
و من در کدوی تنبل
بزرگی تکثیر شده است
در بهشتی که همچنان
مال من است
و شاهزاده های
بسیاری
در ستون گم شدگان
روزنامه هایش
کفش های دیگران را
واکس می زنند
حالا دیگر بیدار
شده ام
و دخترم هوس کرده
است
سفید برفی باشد
با هفت کوتوله ی بی
شرف
که توی روزنامه های
من
خوابِ مادرش را
دیده اند
- آهای زن !
تفنگ پدربزرگ مرا
ندیده ای ؟
حجت الله جانبی