استغاثه هایِ شبانه !
از دامنِ زنی برآمده پیامبر دیر رسیده ای است
با وعده های دور و دراز
با برداشتهایِ باستانی و امروزی اَش...
- خدایا به راهِ راست ، هدایتمان کن !
با چمدانهایِ خالی ، در اطرافت صف بسته ایم
مسافر بی بضاعتیم...
جز یک مشت دلِ ساده ، چیزی به همراه نداریم
با ازدحام ما ، می ترسیم ستاره ها سرسام بگیرند !
دیگر قصّه ی ایل و تبار، برای ما ، غصّه ای بیش نیست
حرفهایِ مگویمان را با استعاره های گوناگون لاپوشی می کنیم
شما که خود شاهدید
و گاه گاهی از جانب خود جرقه می زنید و شعله می کشید
جاده ها کوره راهند ، پیامبران نیز چون ما آدمند
ما در چند تویِ پیامشان گیر کرده ایم فعلاً
و در حاشیه یِ شانه هایِ راه
چادر زده ایم
و قصّه ی موسی و شبان را دوباره مرور می کنیم
و به دختران دهکده ی شعیب
- که اینقدر عروسی اِشان به ﺗﺃخیر افتاده –
درود می فرستیم – که دخترانِ بادیه نشینند –
نَه باده پرستِ امروزی
دیگر شاهنامه نمی خوانیم تا حماسی فکر کنیم !
امّا خیلی دوست داشتیم که دَهن درّه ها را کنار بگذاریم
و به بیداریِ ابدی برسیم
دریغ و درد هنوز هم روزی چند بار
در ابتدا و انتهایِ خود سرگیجه می گیریم !؟ ...
منصور بني مجيدي