گیرم اگر هوا
اگر هوا
گرم باشد
كنار تو
مي مانم
اگر نه
پتويي
دور خودم
و مي
پيچم به سمت كسي كه
زير
خورشيدهاي ديگري
آفتاب
هاي ديگري گرفته است
حالا تو
فرض كن سراغ كسي را
و دست
كسي را گرفته ام
اين
عاشقانه از تو بعيد است!
لابد
بادهاي ديگري براي وزيدن هست!
باران كه هيچ
سنگ هم
كه ببارد
سر
شكسته نباشي!
اين را كه
گفت؟
ما كه
نبوديم!
با من
نبوده ايد . . . درست است!
امّا زمين كه
سُر مي خورد از زير پاي من
يعني:
چترها
سفيد
كلاغ ها
سفيد شده اند
سفيد ها
. . . سفيدي ها
سياه ها
. . . سياهي ها
. . .
طلايي ها
خاكسترها
. . .
«خاكستر!!!»
مي شد
كنار آتشي نشست
و دست
كسي را
- گيرم
تو هم كه نباشي
– گرفت يا
شب كه
بيايد تب
فرضاً
هوا . . .
پتوي دور
خودم را
دور خودت
و من . . . «نه!
اين كار
نه از تو بعيد است! »
لابد راه
ديگري براي زمستان . . . كنار تو ماندن . . . پتوي دور خودم
را، سراغ كسي يا، باران كه هيچ، ما كه نبوديم، رنگ ها . . . و
فكرهاي دَرهم و بَرهم هست!
محمد آشور