قلب من مرسوم نبود
کسی صدای مرا می
زند
و دست ام به افق ها
دورتر است
خودم جا ماند
با قلبی که مرا می
ربود
در این جا به جاییِ
خنده از چشم به لب ها
چه کسی لب های تو
را
برای من ترجمه نکرد
؟
من که از هر چه
مساوی تر باشم
باز برای تو بیش تر
بودم !
به پیراهن گفتم
مواظب قلب ام باشد
تو از من تپیده تر
بودی
و قلب مرسوم نبود .
حرف های تو باز توی
خیابان
گوش مرا می شنید .
گفتم خواب ام را
دیده اید
که روی گریه
جای حدود من باقی
است
تو بارها باران تر
از من به هوای خودت بودی
و نمی دانستی از هر
وقت دیگری
در ذهن من مانده
تری .
من غریبه ی این افق
ام
و دست ام به صدای
تو می چسبید .
وقتی به نشانی من
لب هایت را ترجمه
می کردی
من به زبان اصلی
دل ام برای تو می
گرفت .
سعید محمدحسنی