هم واژه / هم سپید
چه اتفاق عجیبی
توفان سوار قایقی ست که مرا به حاشیه های
تو پیش می برد
مثل دریا که
هنوز سرزمین های تبعیدی ات را از یادت برده
است همدلی ات از
تأخیر ساعت مرگ هم
گذشته بود از ایستادن خورشید تا الفبای آمدن ات
دستی مدام
خانه هایت را جا
به جا می کند نه این شناسنامه را کسی به
بیرون قاب از سرش
پرتاب نمی کند
چیز چندانی به فکرم نمی رسد گاهی هم این پچ
پچ فصل هاست که
شنیدن پاییز را
از من دریغ می کند از یاد نبرده ای
که این روزها با تو
چه حوصله ای
دارند کبود می شود جایی که تو سپیدش می خوانده
ای این خودکشی
چه معنایی می
دهد همین که دریا و قفس دلواپس تکه های تو می
شوند
" همین دیروز
مردی با چشمانی مواج و گیسوانی سپید از
من عبور
کرده بود "
آغاز پاره ها
و خاطره ها اینگونه شروع
و تمام می شوند
محمود
معتقدی آذر 86
|