با کمی از اولِ حرف
:
« از همه ی
اسرار الفی بیش برون نیفتاد
و باقی هر چه
گفتند در شرح آن الف گفتند ،
که آن الف البته
فهم نشد ... »
شمس تبریزی
در عصر تیر و بی
ترانه که هفت تیرکشِ سرمایه داری این سیاستمدارانِ به اصطلاح
حامیِ مردمِ خسته ، در این عصر تیره و تار که آدمی از آدمی در
هراس است و عهد و علاقه راه به هیچ در و دلی ندارد و سربازانِ
سراپا سایه و ساطور آبروی جهان اند و کودکانِ دنیا با بمب های
اوباش به خواب می روند ، در عصری که به قول بامدادِ روشن غرور
گدایی می کند ، شاید ، شاید ، شاید ، باز هم بشود از کلمه و
کتاب باز به باران رسید . بی هیچ چتری به کوچه ها پا گذاشت و
پای صحبتِ حرفهای همسایه نشست و به سمتِ هر پنجره ی بسته میخکی
پرتاب کرد .
و گاهی یواشکی و از
سر علاقه و اعتماد روی در و دیوار خانه ی همسایه روزِ روشن
چیزی نوشت از طعمِ بامدادِ فردا و باز کردنِ تمام پنجره های
کوچه به رسمِ دریا و دوست .
در عصری که عشق
سؤتفاهمی بیش نیست که با متأسفم گویمی پایان می پذیرد
در عصری که کوچه پس
کوچه های شهر از صدای پایِ پنجره و لبخندِ دوست خالی ست
در عصریکه میزانِ
سنجشِ آدمی به درهم و دینار و ریال و دلار است و رفیقانِ همراه
تلفنِ همراه شده اند با مارکی مثلن مطمئن و عشق لق لقه ی
ابتذال و ارزانی ست و به سکه ی عطر و ماتیک مالیده است
در عصری که
پلورالیسم تنها در تن خلاصه می شود
در عصری که ساده و
بی صدا از کنارِ موی سفید مادربزرگ می گذرند و دلالانِ لال
آبروی رابطه اند ،
شاعران کمی خسته
اند ، درست . اما هنوز از دجله کلامِ کلمه به گوش می رسد و با
اینکه پابلو نرودای عزیز ما دیگر بسیار نیستیم اما با این همه
گمتن نکنید که ما از طعمِ ترانه و تو بر می گردیم .
یاد باد آن روزها و
یادش بخیر که معلم صدا می زد و تو نگران بودی که شعر را از بر
کرده ای یا نه ؟
انتخاب می شدی :
حسین فاضلی بیا پای تخته !
می رفتی و می
خواندی پای تخته سیاه :
من یار مهربانم دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم
.......
دلت می تپید تا شعر
تمام شود و نگران که مبادا اَلفی جا مانده باشد و هنوز هم
نگرانی تا اَلفی بیرون از دایره ی دست و دلت نماند .
و باز آینه ی
بامداد را بر می داریم تا از تو ابدیتی بسازیم ای خستگانِ تشنه
و شوق
حالا به نشانیِ
کلمه بروید تا کلیدِ درِ بسته ی این هوا ، هوایی شود . عاشق و
باز ببارد باز باران ...
حسین فاضلی/ فروردین 87