|
شعرآستان پاشنه
باران روی سرمان ناودان زده
است .از پشت سرم آب می ریزد می سرد تا قوسی کمر زیر شلواریم را خیس می کند
حتا .زیاد کهنه نیست کفشم که دهن باز کرده ریه های جوراب از گل – آب پر و
رنگی میکندو شلپ شلپ دریاچه در هر قدمم بالا و پایین می آید .نور شدید چراغ
اتومبیلی که از دور دیوانه ای خیس را در بارات تلو تلو میبیند گه گاه مسیر
لزج را می شناساند و تاریک خفه و ریز ریز شب بر شانه ها کمتر سنگینی می کند
.در نزدیکی کودکانه ی پلک ها که قصد نور پراکنی چراغهای قرمز را داشت چاله
چوله های دهن باز کرده به شماره می آیند .
-
1 – دو تا – شیش ...
بلند با پوتین سیاه و ریشه
ریشهع ، آش و لاشی که مو هایش در موج باد بازی می خورد .
با شکمی بالا آمده در گشاد چین
چین چناری به حالت عطسه عقب و جلو می شود .
با سر فرو رفته در گودال دنبال
لانه مورچه می گردد لابد که جفتی پا بیرون زده از او خشک خشک .
قلمه تر از این که سلام می کنم
با سر به او و کلاغی که قار قار پاسخم را می دهد – بی ادب دراز –
پهن می شود یا شده است جلوی شر
شریدن جوی عاصی با شکافی که حسی گرم را در سوز این چکامه ی تند تند تداعی
می کند .
برای هر چاله 3 درخت ...
آخری نهال بچه سالیست که سلام
کردن نمی خواهد و سلام هم نمی دهد .
تا از پیچ کوچه که رد شوی
تلنبه ی توی سینه ات به شماره می افتد و قوطی خالی قرص های هویجی از زیر
ضخامت پالتو نمایانتر می شود .تنها یک چوبه با سیمی بلند چمن خیس زیرش را
در هوچیگری این ساعت از امروز روشن کرده که کسی پای آن می ایستد و یقه
پیراهنش را به حساب بی خیالی باز می کند و عقربه های ساعتی از بی فکری
همیشه ی آن دیگر را تیک می زند .
میخ کرده آنجا که چه ؟ و توی
پیچیده ی زیر کتش هر چه هست یادش نمی آید .اسب شیهه می کشد و یال و یراق
پونی ریزه میزه ای جای او می نشیند که پاندول ساعت وار یکی به راست و یکی
به چپ جلو می آید ، شاخ در می اورد و درست می کند زیر سینه ی چپش و بر می
گردد تا با بالهایی که لابد در فاصله ی این مرگ آنی درآورده پرواز کند .
شاخه های کج و معوج چکه می
کنند و گودیچه های پر دنبال ستاره ای در آسمان دایره دایره می شوند در شبنم
های اتفاقی یاسها .
پکی از هوا می گیراند و بخار
غلیظی بیرون می دهد .امروز بعد برف خواهد آمد .ریاضیات در پیاده رو غلط
خواهد زد : دایره و مثلث و پونی کوچکی که پاشنه بلند می پوشد
|