نیروی یک نام
نویسنده: والری –
از مدرسه ی پائلو آلتو کاستالیکا-
مترجم : نسیم
صادقی
هرگز تصور نمیکردم
که یک نام میتواند این همه مفهوم در خود داشته باشد. در مسیری
که به عنوان مراسم یادبود سربازان ویتنام ترتیب داده شده بود
قدم میزدم با هزاران نامی روبرو شدم که هر کدامشان تعلق داشت
به هزاران انسانی که زندیگیشان را به خاطر کشورمان فدا کرده
بودند همانجا ایستادم ،جائیکه در احاطه بازدیدکننده ها ست،به
احترام و افتخار آنها ساکت بودند ،اما تاثیری که روی هر کسی می
گذاشت عمیقتر از نامه های حک شده بر روی دیوار نبود .برای خود
من برچسبهایی بیش نبودند جسمهای غیر واقعی که به تصویر کشیده
شده اند.هیچ کدام از سربازان کشته شده را نمی شناختم در واقع
آنزمان اصلن بدنیا نیامده بودم تا حداقل تجربه ای از جنگ داشته
باشم.
به سوی لیست های
روی دیوار کشیده می شدم ...گلهای پژمرده و هدایای کوچک یادکاری
را دید زدم حلقه گلی که پسری برای سربازان مفقودالاثر شماره
471 آورده یا نامه ای را که دختر بچه ای برای پدر بزرگش گذاشته
بود.چیزهایی به هیجانم وا می داشت مردمی که به مراسم یادبود
آمده بودند ،تا ارادت و احترام خودشان را به آنهایی که دوستشان
دارند برسانند.با خود اندیشیدم:اینجا فقط محلی ست تاریخی برای
بازدید توریستها ؟یا عکسبرداریشان؟علاوه بر اینکه روی هم رفته
آنها فقط نامی بیش نبودند .
خیلی زود از تکرار
یادداشتهای روی دیوار خسته شدم ردیف پشت ردیف،کم کم تصور اینکه
تمام این هویتهای نوشته شده هر کدام شخصیت و وجود واقعی داشتند
سخت و سخت تر می شد.در خلوت پیاده رو شروع به قدم زدن کردم کمی
دور از دیوار بعد از عکسبرداری با دوربین یک بار مصرفم حس
کنجکاوی برای تجربه ماهیت چنین مراسمی در من بیدار می شد .
صحنه ای قلبم را
ایتاند . پاهایم خشکید ...نیمه راست دیوار قسمت شماره 34 زنی
ایستاده بود . لباس آبی تیره و دستکشهای سفید ،ضمینه روشنی بر
پوست شکلاتی اش انداخته بود طوری که بین جمعیت مشخص می شد .
انگار می خواست همه را پشت سر بگذارد در دنیایی کاملاً متفاوت
بود و چنان غرق در افکارش که مبهوت. دستهایش را با ملایمت بالا
برد و دیوار جلوی رویش را به آرامی لمس کرد به نرمی و مهربانی
انگشتانش را روی اسم فردریک هولبرگ میکشید و با لطلفت و حس
خاصی نوازشش میکرد مثل اینکه ارزشمند تر از آن هیچ وقت در
زندگیش نبوده است ،چشمهایش را بست ،نفس عمیقی کشید میتوانستم
تصور کنم فردریک آنجا ایستاده و تماشایش می کند .حرکتی نمیکرد
انگار می ترسید شوهرش را برای همیشه از دست بدهد ،دوباره نفس
عمیقتر و راحتتری کشید چنین به نظر می آمد که از تنهایی محض اش
ناراحت و غمگین است سعی کردم ساکت و بی حرکت باشم تا متوجه
کنجکاوی ام نشود هر چند میدانستم متوجه من نخواهد شد ،نمی
خواستم لحظات خلوتش را به هم بزنم.
مسیر بازوانی که
روی سنگ گذاشته بود احساس سالهای طولانی هم آغوشی را تداعی می
کرد . لبخندها،لمس صورتش نه فقط اسمش را.تنها اسمی محض روی سنگ
حک شده نبود ،قدم میزدند ،و هر لحظه ی با هم بودنشان عشق و
دوباره عاشق شدن را بیت شان متولد می کرد.انگار انگشتها یشان
را که در هم پیچیده می شد می دیدم زمانی که هنوز جنگ شوهرش را
نربوده بود . بی قراری در خانهای آرام بات انتظار طولانی شنیدن
خبری از شوهرش .و اشک ها ،قطراتی که هنگام شنیدن خبر مرگش بر
گونه ها لغزید.
بی خود از رویا
پرید ،قطره اشکی سریع روی گو نه اش افتاد وبه اسمیکه بیشتر از
هر چیز دیگری برایش معنا داشت نگاه کرد سرش را به دیوار مقابل
تکیه داده بود و های های می گریست . دوستت دارم ،برای همیشه
دوستت خواهم داشت ...زمزمه کرد.
ایستاد و اشکهایش
را پاک کرد . با دست روی لبهایش کشید مطمئن بود که بو سه اش را
احساس کرده است . دستی به نام همسرش کشید و در مقابلش زانو زد
.لحظه ای با آرامش ایستاد:مکثی کرد از کیف پولش چیزی برداشت و
بین جمعیت انداخت دوباره به دیوار نظری افکند و از آنجا دور شد
.
به نام فرد ریک
هولبرگ نزدیکتر آمدم زیر پایم رز سفیدی با روبان قرمز خرمایی
گره خورده به دورش افتاده بود و کنارش کارت سفید رنگی کا با خط
خوش نوشته شده بود
با افتخار و
احترام،به بهترین شوهر ،بزرگ مرد و دوستی که هرگز نخواهمش دید
. دوستت دارم فرد
لبخند و اشکی بر
گوشه صورتم دوید اصلاًحدس اش را هم نمی زدم که زمانی شخصی
کاملاًغریبه بدون هیچ گونه شناختی میتوتند چنین در من تاثیر
گذار باشد.در آن 12 دقیقه چیزهای زیادی درباره زندگی و درباره
خودم یاد گرفتم چیزهایی که آرزوی یاد گرفتنش را طی ماهها داشتم
،یاد گرفتم که عشق واقعی یک شخص چه معنایی میتوتند داشته باشد
. برایم آشکار شد بعضی از مردم احترام زیادی به زندگی و مرگ می
گذارند که حتی دیدن نام آنها دلیلی بر ابراز احساساتشان می شود
انگار با هم در ارتباطند . تاثیر فرد هولبرگ در من بسیار
عمیقتر از نامه های حک شده اش بود.فرد هولبرگ بر سرنوشت کشورش
تاثیرگذاشته بود بر روح و روان همسرش و کاملاًنا خواسته بر قلب
من. دیگر من تنها یک اسم خالی بر گوشه ای از دیوار نبود.هر چند
هرگز ندیده بو دمش،اما میدانستم با قهرمانی روبرو شده ام که به
شهرت و معروفیتی فراتر از آنچه رسیده بود شایستگی اش را داشت
،مثل هزاران نام باقیمانده روبروی نگاهم ،نگاهی به اطراف
افکندن دیگر هزاران کلمه نبود ...هزاران برادر ،پدربزرگ،شوهر و
پسرها ،انسانهای قابل شتایشی را میدیدم که هر کدامشان دوست
داشته می شدند شاید این یک نام نیست که نیازمند به خاطر سپردن
باشد یک انسان است!
نامهای روی دیوار
را سریع می خواندم و سعی داشتم یکی از این نام آوران را هم جا
نیندازم که بی شک استحقاقشان بیشتر از آنچه می نمود بود می
خواستم بفهمم و یاد بگیرم درباره هر مردی که زندگی اش را از
دست داده بود .
وقت برگشتن بود به
تعداد بیشمار نام سربازانی فکر می کردم که حتی فرصت خواندن
نامشان را نداشتم ،می خواستم یکی یکی بشناسمشان.گر چه شناختن
همه شان امکان نداشت اما دریچه ای به دنیایی نو برایم باز شده
بود.
قدم زنان از دیوار
دور می شدم نامها با هر قدی که بر میداشتم کوچکتر ،محوتر می
شدند با احترامی شگرف با نامهایی که خواندمشان بدرود گفتم.